ناتوانی دستهای سیمانی..
روزهای سختیه. برای همه هم روزهای سختیه و سختی ش مرد و زن نداره. خیلی هامون، مضطربیم، غمگینیم، گیجیم، خشمگینیم و.. درسته که در عین حال بسیاری مون با همه ی این وجود ادامه دهندهایم و شوق مسیر های خوب و روشن زندگی مون رو کماکان داریم اما به هرحال، بله، روزهای سختیه. آدم های خوب زندگی من هم توی همین روزهای سختاند. هر کدوم شون در یک استیجی از داغونیِ حال و احوال هستند. این وسط مردهای زندگیم! از زنهای زندگی م خیلی پریشون ترن. هیچ کدوم افسرده و تاریک نیستند ها، هر کدوم شون هم در جبهه های مهم زندگی، مشغول جنگو دویدن هستند اما خیلی خیلی هم پریشون هستن و نگران. از بابای پنجاه سالهم گرفته تا برادر نوجوانم. من؟ من هر روززززز تلاش میکنم خورشید باشم! عشق و گرما و زندگی و مهربونی از خودم بتابونم براشون! دختر و یار و خواهر و رفیق خوبی باشم. نگرانی ها رو گوش بدم، وقت بذارم. شوخ و شنگ و شاد باشم، بغلم گرم باشه و امن. آره خلاصه من صبح ها رو همراه با برنامه ریزی برای تسك های کاری تحصیلی، با این نیت شروع میکنم. گاهی موفق میشم و گاهی نه اصلاً..... شبها غمگین میخوابم به این امید که فردا غمگسار بهتری باشم!